شعر
يه حلقه ي طلايي اسمتو روش نوشتو مي خوام بدم پاكش كنن
ريدي تو سرنوشتم
من نگويـــــــم كـه بـه درد دل مـن گـوش كنيـــــد بهتــــر آنـسـت كـه ايـن قصـه فـرامـوش كنيـــــد
عـاشقـــــــان
را بـگـذاريـد بـنـــالنـــــد هـمـــــه مصلحت نيست كـه اين زمزمــه خاموش كنيـــــد
هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد نه چون حافظ که ميبخشد
سمرقند و بخارا را(
حافظ)به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبريزي))
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر انکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که ميبخشد سمرقند و بخارا را
(شهريار)
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر انکس چيز ميبخشد بسان مرد ميبخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور ميبخشند
نه آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
(شهريار)
دهانش را به سرويسم که باز ارد دل ما را
(
خودم)دلم رو من سپردم به يک نگاهت
شدي همه کسه من ، شدم پناهت
با تو هر روزه عمرم مثل بهاره
فصل عشقه منو تو خزون نداره
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:33  توسط ناصر
|
