شعر
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان
آن روز که از خاک سرشتند گلشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
مي رسد روزي که بي من روز ها را سر کني
مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني
در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم
***تو چه بودي که تو را ديدم و ديوانه شدم ***.
هر راز که اندر دل دانا باشد
بايد که نهفته تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگي گردد در
آن قطره که راز دل دريا باشد
تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه
اي تير غمت را دل عشاق نشانه
تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه
اي تير غمت را دل عشاق نشانه
تا تو نگاه ميکني کار من آه کردن است
اي به فداي چشم تو اين چه نگاه کردن است
نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
شيوه ي مردان نباشد عشق پنهان باختن
کمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
يارب اين نوگل خندان كه سپردي به منش
ميسپارم به تو از چشم حسود چمنش
همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
گشته ام سوزان و گريان الغياث
مگس در خواب بيند پنبه دانه
گهي گنده ببيند گه دانه دانه
در مورد حرف عشق صادق هستم
ديوانه گلهاي شقايق هستم
يکروز مي آيد که بدانند همه
در رشت فقط فقط من عاشق هستم
نگاه کن که غم درون سينه ام چگونه قطره قطره آب مي شود
...چگونه سايه ي سياه سرکشم.. اسير دست آفتاب مي شود
